مسافر کوچولو از کوه بلندی بالا رفت. تنها کوه هایی که به عمرش دیده بود سه تا آتش فشان های اخترک خودش بودکه تا سر زانوش می رسیدند و از اون یکی که خاموش بود جای چهارپایه استفاده می کرد. این بود که به خودش گفت از سر کوه به این بلندی به یک نظر می تونم همه سیاره و همه آدما رو ببینم!
اما جز نوک تیز صخره های نوک تیز چیزی ندید… سلام… سلام… سلام…
کی هستین شما؟…
با من دوست بشین…
من تک و تنهام… چه سیاره عجیبی… خشک خشک و… تیز تیز و… شور شور…
این هم آدماش… که یه ذره قوه تخیل ندارن و هر چی رو بشنون عینا تکرار می کنن…
تو اخترک خودم گلی داشتم که همیشه اول اون حرف میزد…
(شازده کوچولو اثر آنتوان دوسنت اگزوپری برگردان احمد شاملو)